تو نیکی میکن (2) ...

خرید بک لینک
...

داستان شماره دو - با حال خیلی خوب که نه، عالی ... داشتم میامدم دانشگاه، وقتم دست خودم بود، از صبح با خودم با صفا و عشقی برخورد کردم! همه ی کارهایم را گشاااد گشااااد انجام دادم.
امروز هوا آفتابی و قشنگ بود، اما حسااابی سرد! در راه دانشگاه کنار آخرین علامت STOP نرسیده به دانشگاه یک ایستگاه اتوبوس است. اینجا در دانشگاه ما آخر هفته ها اتوبوس ها دیر تر از روز های هفته سرویس میدهند. یک خانم نسبتا مسن امریکایی-افریقایی
منتظر اتوبوس ایستاده بود، من سواره بودم! با خودم کلی دل و بیدل که برسانمش به مقصدش یا نه! 10 ثانیه ای با خودم درگیر بودم! بعد همانطور که پشت علامت STOP ایستاده بودم، بی توجه به یک ماشین دیگر پشتم بود شیشه را دادم پایین و از خانم پرسیدم، مسیرتون کجاست؟ مقصدش نزدیک بود! گفتم سوار شوید من میرسانمتان! من نمیدانم بابت مسیر به آن کوتاهی چرا از من اینقدر تشکر کرد! میگفت اهل اوکلاهاماست و چند سالی است هم اوهایو بوده، با اینکه چند سالست اینجا زندگی کرده هنوز به هوای اینحا عادت نکرده! گفت پا درد دارد... هر چند جمله که میگفت ابراز تشکر میکرد من هم به دروغ میگفتم مسیرم بوده و کاری نکردم! وقتی رسیدیم و داشت پیاده میشد پرسید اسمت چیست گفتم pariya! گفت پریا! چه اسم قشنگی، یعنی فرشته(angel) نه؟ تعجب کردم! زیاد! اسمش را پرسیدم، گفت! برگشتم دانشگاه!
من هنوز و هر روز فکر میکنم دنیا میتواند جای قشنگی باشد!! پر از انسان!

کلمات من دنیای من...

ما را در سایت کلمات من دنیای من دنبال می‌کنید

برچسب: نیکی,میکن, نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:18

صفحه بندی