امروز حالم خیلی خوب است حال پرواز و عاشقی و مهربونی و خودم با خودم خوشحالی است، چرا؟!
داستان شماره یک- دیروز رفته بودم والمارت خرید دو ساعت از وقتم را گذاشته بودم که خرید کنم دور خودم بچرخم و ندانم برنامه چیست! اصلا بعضی وقتها باید چند ساعت از وقتم را همین جوری بگذرانم تا حال خودم را بفهمم! خصوصا اگر حالم عجیب باشد! از قضا در صف صندوق که بودم یک خانم مسن جلوی من بود که چرخ دستی اش ازین ماشینها بود که برای آدمهای پیر و پادردی است! ولی این خانم از پا دردی هم پیر تر بود حتی نمیتوانست وسایل را بگذارد جلوی صندوق دار که حساب کتاب کند، من! نیم ساعت طول کشید تا حساب کند! من! در 5 دقیقه ی اول صبر کردن، 5دقیقه ی بعد نگاه کردن، 5 دقیقه ی بعد حرص خودن، بعد یکهو در سی ثانیه دعوا و مرافه با خودم که بابااااااا! تو که هی میگویی اگر همه با هم خوب باشند و به هم کمک کنند و عوضی نباشند و هم را دوست داشته باشند دنیا حای بهتری است الان این ادا چیست! داد و بیداد سر خودم! دااااد و هوار! بعد از مجادله و درگیری با ادب و احترام رفتم به خانم پیر گفتم اجازه میدهید به شما کمک کنم، اجازه داد! برایش وسایلش را روی ریل صندوق گذاشتم و بعد کیسه های جنس های حساب شده را برای برگرداندم تو چرخش! آخ که چقدر انرژی گرفتم! آخ که فکر اینکه آن خانم پیر شاید مادر من مادر بزرگ من یا خود من باشم و کسی کمکی نکند و کسی غر غری بکند چقد دلم را فشار میدهد! آخ که خوبی چقدر حال آدم را خوب میکند!