
روز هایی که ام آر آی دارم روزهای عجیبی هستند! روز هایی هستند که ...
ادامه مطلب
آن روزهایی که تصمیم میگرفتم گربه را رها کنم، آن روز هایی که برایم چنگال نشان میداد، آن روز هایی که برایم ناز میکرد... آن روز ها هیچ فکر نمیکردم اینقدر تمامم با او گره خورده باشد! لعنتی لحظه ای رهایم نمیکند. غمزه اش، چشمهایش! نگاهش! آی گربه! دوستت ارم لعنتی هزار چهره! لعنتی من کودک نا اهل توام! من کودک عصیانگر در هم شکسته ی توام! نگرانم با دست و دل لرزان باز بیایم و چنگالت به من گیر کند!...
ادامه مطلب
گاهی در زندگی آدم یک اتفاق همه چیز را خیلی آرام به سمتی میبرد که هیچ فکرش را هم نمیکنی. در زندگی من تا دلتان بخواهد اتفاق افتاده، یکی شان همین عاشق شدنم بود. من همیشه فکر میکردم هیچ وقت عاشق نمیشوم تقریبا مطمئن بودم! چون از زنانگی ام نفرت داشتم. من دوست داشتم پسر میبودم. چون پسرها هر کاری دلشان می خواست می کردند. من زنانگی ام را له کرده بودم! من یک آلفا بودم با بی نهایت آزادی، من خودم را یک انسان عاری از زنانگیِ عاشق نشویِ مستقل شبه روشنفکر میدانستم! فکرش بکنید یک آدمی که هیچ دلبرانگی در خودش نم...
ادامه مطلب
من، زن در انتهایی ترین نقطه ی دنج ترن گوشه ی دنیا نشسته ام و خیره خیره تو را نگاه میکنم! و تو! در ابتدایی ترین لحظه ی خلقت، بر استوار ترین قله ی جهان ایستاده ای و به هیچ می نگری! شکننده ترین من شکنندهxad ی کوچکم!...
ادامه مطلب