گاهی لازم است که ندانی بقیه چه میکنند، چه در سرشان است و کجا هستند. من از این گاهی ها کم دارم چون آدمهای زیادی در زندگیم دارم که واقعا دوستشان دارم و برای من مهم هستند. الان در یکی از گتهی ها هستم. در کشورم وضعیت خوب نیست، نه از نظر اقتصادی نه از نظر روانی، خودم هم وضعیت بهتری ندارم، درسم تمام شده و کار ندارم، دنبال کار هم نمیگردم چون تنبل و احمقم. از آپارتمانم خوشم نمی آید چون احساس میکنم در یک قلعه در بالای کوه زندانی ام، وضعیت سلامتی ام هم چندان چنگی به دل نمیزند خستگی های زیاد دارم، چشم چپم تار میبیند و توی شکمم درد میکند، دارویم هم دوماه عقب افتاده. شاید همین بدبخت بودن مشترکمان باعث شده به این بیتفاوتی برسم. سرم را زیر برف کردم تا هیچی نبینم! گاهی که سرم را بالا می آورم نگاهم به نگاه عزیزانم که عکسهاشان به دیوار روبرویم است گیر میکند. از اینکه آنحا نیستم تا در کنارهم بدبخت باشیم شرمنده ام! بهشان میگویم همه چیز درست میشود. بعد آرام زیر لب طوری که آنها نشنوند میگویم: شاید!
کلمات من دنیای من...ما را در سایت کلمات من دنیای من دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 8